خرید بک لینک
من توی دوران نوجوانی ام هیچ وقت توی قید و بند ظاهرم نبودم. حقیقتش این است که به خاطر یکسری مشکلاتی که با ظاهرم داشتم بر این باور بودم که زشت تر از آن هستم که هیچ تلاشی نمی تواند کاری کند کمی بهتر به ن

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

توی تمام عمرم هیچ وقت خاله ام را به این اندازه خوش حال ندیده بودم. تمام مدت وسط مجلس ایستاده بود و می خندید و توی مراسم عقد خودش با خوش حالی می رقصید. تا همین چند ماه پیش تا قبل از اینکه این آقای داما

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

مامانم بهم خیره شد و به بابام گفت: "چند روزه قیافه ش پیر نشده؟" بابام حرفش را تایید کرد. خیلی جدی بهش پریدم: "ینی چی که چند روزه پیر شدم؟ دقیق باید این موضوع رو برام تشریح کنی." مامانم گفت: "همیشه چهر

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

هیچ دلیل قانع کننده ای برایش وجود ندارد. نمی دانم چرا این بلا به سرم می آید. توی ایام امتحاناتم چند باری این حس گریبانگیرم شده بود ولی تا به این حد شدید نبود. درست است که الان هم کمی نگران امتحان های

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

تا چند وقت خیال می کردم تا اینجای کار همه جور استرس و فشارهای روحی تحمل کرده ام. اشتباه می کردم. هنوز کلی احساسات هست که تا به امروز حتی روحم هم خبر نداشت وجود دارند. فکر می کردم من از فشار ماندن توی

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

با اینکه کلی درس برای خواندن دارم هر طور که باشد هر روز با مامانم برای یک پیاده روی کوتاه می رویم بیرون. کلا شهرم این قدر کوچک است که سر ربع ساعت می رسیم به نهایتش و باید دوباره همان مسیر را برگردیم ت

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

برادر کوچک ترم تقریبا بعد از هر لقمه ای که فرو می داد می گفت: "اصلا مزه نمی ده. بوی خوبی هم نمی ده." ولی به خوردنش ادامه می داد.

بهش تشر زدم: "باشه دیگه فهمیدیم. چه قدر می گی؟" و دعوای کلامی ما ادامه پیدا کرد در حالی که او همچنان به خوردن غذای بی مزه ای که دوست نداشت ادامه می داد.

گفت: "هر چیزی ستایش توش دخیل باشه به درد نمی خوره."

دوباره تشر زدم: "من نپختم."

با خونسردی تمام گفت: "همش که زدی!"

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

یادم نمی آید سر مبحث چه بود که استاد گفت: "اونایی که دوست پسر ندارن دستاشون رو ببرن بالا." من فقط لبخند زدم و دستم را بالا نبردم. دوست پسر ندارم. از نداشتن دوست پسر هم خجالت نمی کشم که به خاطرش دستم ر

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

چند شب قبل خیلی ریلکس روی مبل نشسته بودم و با لپ تاپم فیلم تماشا می کردم که یکهو حس کردم توی سرم دوران افتاده. نمی دانم چه طور توضیحش بدم. وقتی پارسال توی کافه کنار خاله ام غش کردم این طوری نبود. آن م

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

وقتی بهم گفت: "صداتون برای معلمی خوبه." دقیقا می دانستم که منظورش چیست. این جمله فقط حسن بیانی بود برای "خیلی بلند جیغ می زنید." یکی از شاگردهای ریزه میزه که اجازه گرفته بود برود دست شویی برگشت که با

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:50

صفحه بندی